تبلیغات
روزهای بی تو - هوا اینجا بارانیست ولی باران نمی بارد ...

هوا اینجا بارانیست ولی باران نمی بارد ...

جمعه 16 اردیبهشت 1390 08:59 ق.ظ

نویسنده : شادی ع

حال بگو من چه كنم با این همه گل خشكیده ای كه زیبایی خود را نثار فراغ تو در گلدان ترك خوردهء روحم كرده اند و واژه های نونهالی كه در نبود تو ، طناب دار به گردن آویخته اند تا در هیچ لغت نامه ای مورد استقبال واقع نشوند .

و امیدی كه به خاطر نا امیدی ، تنهایی را در كنج خلوت قلبم ترجیح داده و آرزوهای خود را در چهره ی رؤیایی شبانه می نمایاند تا كسی به وجودش پی نبرد .

حال بگو چه كنم با چشمان سِحرآمیزی كه در قاب آینه ، هنر نمایی می كنند و فقط تصویرمتحركی از خنده ها و شادیها را نشان می دهند و زندگی زیبایی كه چون آب در جریان است .

حال تو بگو ؛ من چه كنم با این فاصله ها ؟؟


خیلی وقت هاست که دلم پر می کشد برای نوشتن
برای تو ، برای خودم ، برای خودمان ...

که چه ساده از صدای غریبانه ی فاصله ها می گذریم ، که چه نزدیکیم و چه دور می کنیم
خودمان را از خودمان .
که چه ساده می شکنیم بی آنکه بدانیم دیگر بغض هایمان اشک نمی شود.
که اینجا هوا بارانی است ولی باران نمی بارد.
هر جا گل یاد بودی می روید از روز های خوب ... نقطه می گذاری .
سر خط آغاز می کنی...
خیلی وقت است فراموش کرده ای حس غریبی بود ، میانمان که دوستش داشتی...
امروز یخ زده اند دست های مهربانت .
بهار را با حضور سبزت به کدامین سر زمین برده ای که زمستانش سهم کوچک دل من شد؟
دیگر اصلا دلم نمی خواهد باشم .
می خواهم همه را دور بریزم ... هر آنچه از تو تهی است ... هر آنچه با تو تهی است ...
نه ! شاید هم دلم تنگ شده باز هم برای تو و بیشتر برای خودم یا بهتر بگویم برای خودمان .
برای تک تک واژه هایی که هستی شان وام دار توست
وامدار همان نگاه مهربان ...
وامدار همان سکوت آبی ...
وامدار همان صدای ............ ..
هر کس نداند تو خوب می دانی که چه می گویم ...
که چقدر تنهایم .

و من هنوز نمی دانم که تو از چه سخن می گفتی میان لحظه ها ...
که نگاهت هنوز پشت پلك هایم است
که هنوز قلمم بوی تو را می دهد
گر قصه ی عشقت میان سطر هایم بوی انتظار می دهد ؟؟!

که اینچنین کلمات می خواهند بنویسند از تو برای تو ...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -