تبلیغات
روزهای بی تو - دلم تنگه ...

دلم تنگه ...

پنجشنبه 22 اردیبهشت 1390 07:19 ب.ظ

نویسنده : شادی ع
میخوام برم پیشش!
دلم براش خیلی تنگ شده.
کاش میتونستم
آخه می دونین خیلی وقته رفته
امروز دلم هواش و کرده.
همش جلوی چشممه صورتش، لبخندش، چشمهای مشکیش
که از وقتی رفت همه چیز رنگ چشماش شد.
تصمیمم رو گرفتم میرم پیشش. بدون هیچ صرف وقتی.
براش یک دسته بزرگ گل مریم می برم.آخه می دونین عاشق گل مریمه.
راستی براش شمع هم می برم نمی دونم دوست داره یا نه
ولی می برم حتما دوست داره.
شمعها رو دور تا دورش می چینم.
همه رو روشن میکنم.گلها رو می چینم وسط شمعها الان وسط شمعها هم اون هست هم گلهای مریم!
چه خوبه هیچکس نیست اینجا فقط منم و اون.اگه کسی بود
هی میگفت: بسه دیگه بریم بزار راحت باشه! بریم دیر وقته!
بریمممممممممممممممممممممممممممممممممممممم!!!
ولی الان تا هر وقت بخوام میمونم تا هر وقت بخوام باهاش حرف میزنم و باهام حرف میزنه!
بهش میگم کاش نمیرفتی کاش مونده بودی آخه چرا اینقدر زود رفتی تو؟! هان!
از خودم بدم اومد چرا بهش گفتم هان! ناراحت شد میدونم ولی هیچی نگفت فقط نگام کرد.خجالت کشیدم سرم و انداختم پایین.بلند گفتم ببخشید.
بهش گفتم دوستم نداری میدونم! اگه داشتی نمیرفتی.
اومد جلو فکر کردم عصبانی شده و می خواد بزنه تو گوشم! ولی من و بغل کرد و بوسید.چه بویی میده! این بو رو خیلی دوست دارم.
ولی خیلی وقته فراموشش کردم! این بو خیلی وقته به مشامم نمیخوره
طاقت نیاوردم زدم زیر گریه
بابا دختر خجالت بکش بزرگ شدی. گریه میکنی!
گفت تو چته؟ چرا اینجوری شدی؟ وقتی داشتم می رفتم تو حالت خوب بود. چرا می لرزی؟
همونطور که تو بغلش بودم بهش گفتم هیچیم نیست فقط دلم برات تنگ شده.
گفت نه این گریه همش از دلتنگی من نیست!
لجم گرفت نمیدونم چرا نمی تونم دروغ بگم و اون همیشه میفهمه که من دروغ میگم.
با دستاش اشکام و پاک کرد.چقدر نرمه دستاش.
گفت "شادی" گریه نکن بگو چیه؟
چرا اینجوری شدی؟ گفتم هیچی نیست! با ناراحتی گفت اگه نگی دیگه هیچ وقت نیا پیشم! اگه اومدی هم من نمی یام ببینمت!
خیلی ترسیدم گفتم نه تو دیگه اینجوری نباش باشه میگم همه چیزو میگم.
و همه چیزو گفتم!
از زندگی، دوستام، خودم، وتو
.
.
.

خیلی دلم براش تنگ شده



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -