تبلیغات
روزهای بی تو - بازخوانی یك خواب ... خواب تو ....

بازخوانی یك خواب ... خواب تو ....

دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 09:05 ب.ظ

نویسنده : شادی ع
گفتم : بروم پیش تر از آن چه که هست

اندکی نزدیک تر

دستها می لرزید

دل چه بی تاب به خود می پیچید

پاها که همیشه

همدمم بود

به وقت رفتن

عاجز از حرکت و سست

فکر ماندن به دلم می پاشید

.

با هزاران تردید

و فقط یک امید

که به چشمانت بود

من رسیدم تا تو

به تو که آمده از راه دراز

به تو که خواستنت

در دل من

شده از جنس نیاز

.

ساحل گنگ غروب

... خوب تر خیره شوی

نیمه ی فصل بهار

تا مرا زنده کند این دیدار


که مرا بانگ زند

هان مسافر!

خاطره را

تا لحظه مرگ

در خودت ، پاس بدار

.

ناگهان بود

که تو را من دیدم

در شرق نگاه !

نه چنان تیره

که نشناختنی باشی و بس

نه چنان روشن و پر نور

که چیدن تو

شده باشد چو هوس

.

باد با خیزش خود در سر تو

مثل یک رقص قشنگ

داشت بازی می کرد

دامن سبز حریرت در باد

با من آشفته فکر سازی می کرد

.

همچو یک مرغ اسیر

آن گاه

که خاطرش

زنده شود با پرواز

یک حس غریبی داشتم

یک شوق عجیب

که همان فرشته ی در خوابی !

آن که با آمدنش در رویا

قصه ی عشق و جنون

شد آغاز!

آن که هر روز و شبی

جستجویم سبب یافتنش...

رنگ باخته تر

از رخ من

افتاده دگر از سوز و گداز

.

این چنین بود

در آن ساحل گنگ

با هزاران تردید

و فقط یک امید

که به چشمانت بود

من رسیدم تا تو

مثل یک پنجره

افتاده به خاک

همچو یک تیشه سخت

که صدای خیزشش

بر تن سنگ

می رود تا افلاک

تا تمنای مقدس هوا

پیش تر از آن که بگیرد باران

می کشم باز نفس

می رود قعر ریه

چه هوایی دلپاک !

.

...

آمدم تا لمست

دور نرفتی

ماندی !

همنوا

با خواهش دستان ترک خورده من

ترانه ام را خواندی

تو نرفتی

ماندی !

.

دست بر روی دلت

تا که نهادم آرام

هیجان در تن من جاری شد

مثل یک موج

بلند

همنفس با تپش چشمانت

دل من خالی شد

.

عطر تو

پر شده در باور من

تن رسیده به وصال ؟

نه ! نمی دانستم !

خواهش آخر من

.

دستها می لرزید

چشمها در تو نگاه

و لبان تشنه

داشت تو را می بوسید

وای خدا !

یعنی دل من می خندید !

.

نکند خوابم باز ؟

نکند غرق تمنا و جنون

بی تابم باز ؟

چشمها را مالیدم

نه ! خواب نبود !

بین دستان من آشفته

تن تو اینجا بود !

راه رفتن به جنون

مثل یک خواب سفید

آخرش پیدا بود

.

دستهایت باز شد

چون بال فرشتگان آکنده ز نور

تا پذیرای وجودم باشی

نغمه ی روشن من

متنی از شعر و سرودم باشی

تا بدانم خالی این آغوش

می تواند پر و خالی شود

از دستانت

و سحر گاه

که بر می خیزم

چشمها خواست ببیند از نو

بنگرند صورت ماهت

اول !

همه ی بود و نبودم باشی

.

به تو گفتم : گل من

تو بیا مجنون باش

تا ببینی لیلی

می توانم باشم

تو فقط مجنون باش

که ببینی با عشق

و فقط عشق تو و خواستنت

آسمانی را سقف

و زمین را

خانه ات می سازم

که تویی آوازم

با تو من می سازم

.

تو نگفتی چیزی

...

.

ساحل گنگ غروب

... خوب تر خیره شوی

نیمه فصل بهار

تا مرا زنده کند این دیدار

که مرا بانگ زند

هان مسافر!

من نگفتم به تو که

تا لحظه مرگ

خواب را زنده بدار ؟

دیدی که سرانجام

در آخر کار

تو رسیدی به بهار ؟

.

...

قایقی آن جا بود

قایقی چوبی و فرتوت تر از باور من

با دو پاروی خمیده در آب

شد وسوسه ای روشن و پاك

آزاد كنیم تن خود را از غربت خاك

.

رفتیم به جایی بس دور

دور تر از هر چه هست

دورتر از ساحل و این هلهله و مردم شهر

که در آن هر چه که بود

تنها قایق ما

امتداد روشن خط افق

بارش مهتاب بود

که جهان دفن شده

غرق سکوت

همه اش

در آب بود

.

و دگر هیچ نبود

جز خدای آسمان

ناظر ما

آن که آن بالا بود

.

تا که قصه ام را شنوی

ساعتی زود گذشت

صحبت از ایامم

روزهایی که به اندوه و شبانی که به غم

سرگذشتی که گذشت

گفتن از شب نشینی و دل و اشک و سفر

سنگهایی که سر راهم بود

زخمهایی که به دل

توشه راهم بود

.


از تو پرسیدم من :

در پی آمدنت

چند سبد شوق

مرا آوردی ؟

نشنیدم از تو جواب

تنها قفل سکوت!

باز گفتم به تو من:

راستی می دانی

دل من را

تو به اما و اگرهایی که در آن درگیر است

تا کجاها بردی ؟

...


هر چه ماندم منتظر

پاسخی هیچ نبود!

نتوانستم که بگویم چیزی

و دگر هیچ نبودش سخنی

بین من و تو

تنها بغض و نگاه

تا بیامد موجی

موجی آمد از راه !

.

و مرا با خود برد

...

خاطرم هیچ نبود

که من دیوانه

شنا بلد نبودم هرگز!

دست و پا می زدم و ...

رفتنم

نزدیک بود

داد می زدم : خدا !

آسمان تاریک بود

.

و تو را می دیدم

مضطرب

به سوی من می آیی

تا که شاید

سبب گرفتن دستانم

فرصتی را یابی

.



لحظه در پی هم

در گذرند

به چه تندی

زیر این وسعت بی حد سروش

من بریده نفسم

افتاده ام از جوش و خروش

.

داشتی که می رسیدی تا من!

فرصت آخر من!

تا بگیری دستم

تا نجات این تن !

...

آخرین ثانیه بود

آب می رفت که بگذرد

از بالای سرم

آخرین بار

که می شد نگریست

به رخ چون ماهت

اولین و آخرین همسفرم

.

زودتر از آن که بفهمم

که چه شد

یا چه گذشت

آب

از بالای سرم

زود گذشت

این ، یعنی ... آخر خط!

تن

فارغ از آن چه تقلا می کرد

از سر بود گذشت

.

دانستم

که رسیدی تا من

دستهایت پیدا بود

که به سویم شده باز

و فقط خیره به تو بودم و بس

تا نگاهت بشود

توشه ام وقت سفر

توشه راه دراز

.

و نفهمیدم من

که گرفتی دستم

یا که رفتم پائین ؟

چون پریدم از خواب ..



*********
پ .ن
شادی ،26 اردیبهشت  ، چشمهایتان را ببندید، ببینید كه در پشت پلكهایتان، نقشی از خدا كشیده شده




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -