تبلیغات
روزهای بی تو - به زور می خندم ...

به زور می خندم ...

چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 01:07 ب.ظ

نویسنده : شادی ع
این منم ... من سکـــوتم !

من که (سینم) سرمای جانسوز است، (کافم) کلامیست که وداع ِ زبان گوید، (واوم) وحشت از ازمحلال ِ این مردم دون؛ و در نهایت (تای بی دسته ام) تالمی ست جانباز ،که روح بشریت را مدفون و مسکوت نموده است

من را با تو کاری نیست... !
تو چشمانت باز است و من مشتم، سخت بسته...
نامم، هـرگز کسی را یاد بالهای عاشق نمی اندازد،
ظاهرم هرگز كسی را به آغوش شهوت نمی برد،
سکوتی که فریـــادش را هیچ خریداری نیست...
فراخی ِ من همیشه از بی کرانگی ِ آشفته ها و تبار درد، سروده خواهد شد...
و قصه ها در لبهای خاموش و گنگ، الحق که بزرگوارند...! بزرگوارتر از آنچه نسیم در گوش ِگون یا بوته ی خارا زمزمه می کند...
من خسته ام ،
ما خسته ایم... !
بهارمان خــزان،ترانه ی خزانمان بی نوا، و نــــوای خزانمان خاموش...
من با دنیای تو کاری ندارم
تو سهم خود را می گیری و می روی...
تو از مداخل ِ ابری می گذری و باران را جستجو می کنی
ولی من خود بارانم...
تو ساحت اشک را می بوسی
و من
غده ی اشکریزم...
روزی در قبری با سنگ های بدبو دفن خواهم شد و
تو روی سنگ قبرم، شعر می بارانی...
و به یاد می آوری
که از کجا بودم و از کجا سر برآوردم..
اهل جنوب ِ حیرت مزرعه های چشمانتان بودم
اهل همین جایی که می بینید..
یک روز برفی، یا شرجی
شاید از کاروان دین و دل باز ماندم...
و لحظه ها گویای فراموشی منند
و فراموشی ، دشمن من...
من در هم آغوشی ِ باد، چتری روی آفتاب کشیدم،
مسیر دشت ها را یکی یکی مَلیله بافتم..
و به اوج رسیدم.. اوج قله ای که هنوز اشک هایم آنرا نمناک باقی گذارده...
دریغ که جایی برای ماندن ما در آن قله نیست و نبود...
تو از من خواستی بشکنم... !
جوابم این بود: می دانی شکستن سـ کــ و ت یعنی چه؟؟؟؟
و تو گستاخ تر از هر روز بهانه آوردی که هی ی ی ی ی.. بشکن دل بی نوای ما را ای عشق.. این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است...
و من
فریب ِ نوای خوش آهنگی را خوردم
که امروز غروری در بر ندارد...
هر چند که از آینه بی رنگ تر است،
از خاطــر غنچــه ها دلم تنگ تر است....
***

و خدا مرا دو نقطه نهاد در روز رستاخیز
یا شاید در همان ته ِ قیام ِ قیامت...
و تقدیر را از من بازگرفت
جایی برای گمانه زنی به من داد
تا بوته ای از احساس را با عقل در آمیزم
و شیطانی که پیکار را از تفسیر های منبر تو آموخته بود..
اینجا صبر کن... !
کمی فکر کن
به احســاس ؛
و احساس کن، کمی
فکــر را ... !
چند سفرِ دیگـر نیز باید بگذرد تا به خودت باز رسم؟
یادم می آید وقتی با تو آشنا شدم در صرف ِ فعــل، معلول ماندم
ببین؛
مثلا آمدن .. آمدم - نیامدی
یا رسیدن.. رسیدی - نرسیدم !
و تــــا دلت بخواهد از این افعال نامجهول...

اما اسمم را با (میم) آشنا کردی... پس مسکوت ماندم،یک یاغی شدم !،
و خیره بر صفحات بی مادر..
و جالیز های بیوه
و کویر های فاحشه ...


من، بودن را خیلـــــی خوب صرف کردم،
مسکـوت بودن را !!... !
و نوشتنی که بخواند همراهی ات را...
چه بی راهه هایی از مسیر واژگان، اغفال کردندم؛
و چه فرشته ها که مرگ را شهدی نوشین از بهشت خواندندم؛
اینـــک در واپسین لحظاتِ جریانم
فقط درخواستی نیک از تو دارم
قبل از ورودم به بهشت،
می خواهم مرگ مرا جشن بگیری
جشنی با تمام فریــــــــــــــــــاد.. !!
و حسرت همیشگی را
از حسادت، مغلوب ِ یک اعتراف سازی
او حتما راز سر به مهر زندگیم را اعتراف می کند...
او حتما اعتراف می کند...
او حتما...
او....

...



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -