تبلیغات
روزهای بی تو - روزگار آمدنت ...

روزگار آمدنت ...

جمعه 6 خرداد 1390 11:21 ق.ظ

نویسنده : شادی ع
به تو نامه مینویسم ا ی عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست

و ما دوباره کبوترانمان را پرواز خواهیم داد....

بالهای خسته عشق دوباره از نوازش انگشتان مهربانت

به افقهای بیکران محبت پر خواهند کشید

...

این تولدی دوباره است

برای تو

برای من

برای عشق


کاش میدانستم آواز کدامین غزل در چشمانت سرگردان است

و روح تو حماسه کدامین دلاوری ست


در پی وسعت کدام نگاهی؟

نگاه منتظر مرا دریاب!


ای نوازش صدایت

طراوت این عشق پنهانی

.
.
.
.

روزهای با تو بودن

و بی تو ماندن را

در فنجان زمان هم میزنم و مینوشم
.
.

مزه ی قهوه ی بدون شکرکامم را تلخ می کند

اما دستی ,شبهای شکلاتی اش را با من قسمت میکند

و من به دستهایش بسنده میکنم

که عطر مهربانی تو را میدهد
.
.

می دانی؟

خاطرات با تو بودن تمامی ندارد

رگبار تند بهاری

آفتاب داغ تابستان

سرمای خشک پاییز

هر چه هست

تودر آنی

.

.

.

به بی تو بودن نخواهم اندیشید

که در تمام مسیر سنگلاخ و پر پیچ و خم زندگی

این دستان تو ست

که مرا پیش می برد

دستانی که دورند

اما

حرارت بی شائبه ی وجودت را

از من دریغ نمی کنند

گرمایی که مرا از شبانه های یخ زده ام نجات می دهد

و روحم را که

که هر آن، در پستوی تاریک جسمم فنا خواهد شد

نوید عشقت

تسلی می دهد

.

.

.

اما دریغ و درد

که رفتنت را می بینم

آرام و آهسته

گویی خود هم نمی پنداری که در حال رفتنی





من بعد از تو

دراین زمهریر و ظلمت چگونه زوال نخواهم یافت؟



هم اكنون زمان رفتن تو رسیده

باز زمان آن رسیده تا من لحظه ها را برای

برگشتنت به سلابه بكشم

باز زمان آن رسیده تا من هر ثانیه از دوری تو بمیرم زنده شوم

زمان است كه من بی تو باشم

بازانتظار و باز بی تابی

باز شمارش لحظه ها برای برگشت

این باركدامین نسیم مژده آمدنت را به من می رساند


این روزها که می گذرد ، هر روز

احساس می کنم که کسی در باد

فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های ِ مه آلود

یک آشنای ِ دور، صدا می زند

آه

آهنگ ِآشنای ِ صدای ِتو

صدای ِ تو

...

این روزها که می گذرد ،هر روز

در انتظار ِ آمدنت هستم

اما

با من بگو که آیا ، من نیز

در روزگار ِ آمدنت ، هستم؟


میخواهم تماشایت کنم

آن شباهنگام را که شعر میخوانی

آن شباهنگام را که شعر میگویی


کاش دستهایت را میبوسیدم

انگشتانی که قلم را جان میدهند

میبوسیدم

و هزار بار دیگر باز هم میبوسیدم


میدانم که میدانی

اگر اینجا هستم

برای تست

اگر سر سوزن ذوقی ست

به بهانه تست


باز هم شعر بگو

باز هم بنویس


اگر چه میدانم

دیگر برای بانوی آفتابیت هرگز شعری نخواهی سرود


کلامت با روحم گره خورده است

قلبم را میلرزاند


کاش باز هم بودی

نه برای من

فقط بودی


عاشقانه هایت مرا در من ویران کرد

کاش باز هم بودی


محبوبم واژه ها را گم کرده ام

بازی را باخته ام


کاش باز هم بودی


*********************
یه چند وقتیه که این آهنگ ِ محسن چاوُشی بد مدل رفته تو تک تک ِ سلول های مخم و داره جفتک میندازه.

عاشق و مجنونت شدم نخونده مهمونت شدم
کلی پریشونت شدم اما بازم نیومدی
قهوه فنجونت شدم شمع تو شمعدونت شدم
خاک تو گلدونت شدم اما بازم نیومدی
همیشه ممنونت شدم بنده چوپونت شدم
آب تو بیابونت شدم اما بازم نیومدی
شعرای ارزونت شدم عمری غزلخونت شدم
تسلیم قانونت شدم اما بازم نیومدی
دنا و هامونت شدم نزدیکتر از جونت شدم
رگت شدم خونت شدم اما بازم نیومدی
خادم و دربونت شدم اسیر زندونت شدم
گلاب کاشونت شدم اما بازم نیومدی
یه جوری مدیونت شدم سنگ خیابونت شدم
راهی میدونت شدم اما بازم نیومدی
تو سختی آسونت شدم تو دردا درمونت شدم
ناجی پنهونت شدم اما بازم نیومدی
کشته مژگونت شدم هلاک چشمونت شدم
رفتم و قربونت شدم اما بازم نیومدی
لباس و سامونت شدم سارق ایمونت شدم
چشمای گریونت شدم اما بازم نیومدی





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -