تبلیغات
روزهای بی تو - سكوت تو

سكوت تو

یکشنبه 15 خرداد 1390 12:24 ب.ظ

نویسنده : شادی ع
همیشه این‌طور است. شب‌ها می‌آیی. بی‌صدا. می‌نشینی روی آن صندلی گوشه‌ی اتاق خیره می‌شوی به من، به بی‌خوابی‌ام، به جان کندنم

من می‌خواهم بروی. من می‌خواهم بروی و دیگر هیچ‌وقت روی آن صندلی گوشه‌ی اتاق ننشینی و خیره نشوی به من. من می‌خواهم گورت را گم کنی. می‌خواهم برنجانمت می‌خواهم با من قهر کنی. اخم کنی. ابروهات گره بخورند. پیشانی‌ات چین بیفتد

می‌خواهم لب‌هایت را از خشم به هم فشار بدهی. بلند شوی. صندلی را خالی کنی من می‌خواهم با اولین مردی که از فردا پا توی زندگی‌ام می‌گذارد به تو خیانت کنم

توی لعنتی می‌نشینی آنجا، روی آن صندلی، بی‌صدا، حق به جانب نگاهم می‌کنی جوری که انگار هیچ کار دیگری نداری. صبور می‌نشینی آنجا. نگاه می‌کنی

نگاه می‌کنی، اما مرا نمی‌بینی. من، منی که می‌خواهم برنجانمت. تو می‌نشینی آنجا توی تاریکی به تنهایی من نگاه می‌کنی. به سکوتم گوش می‌کنی

من خیلی وقت است که ساکتم. می‌ترسم لال شده باشم. می‌ترسم کلمه‌ها، هجاها از یادم رفته باشند. می‌ترسم دهانم را باز کنم و یک مشت صدای بی‌معنی بریزد بیرون

من می‌خواهم با کسی حرف بزنم. من می‌خواهم با کسی از تو حرف بزنم. آن‌قدر از تو حرف بزنم که بشوی قصه، بشوی افسانه، اسطوره، خرافه، وهم

بشوی یک چیزی جز واقعیتی که شب‌ها روی صندلی گوشه‌ی اتاق می‌نشیند و به جان کندنم نگاه می‌کند. آن‌قدر از تو حرف بزنم که بشوی مجموعه‌ای از کلمه‌های به‌ هم پیوسته که وقتی به زبان می‌آیند جان می‌دهند. فراموش می‌شوند. محو می‌شوند. من می‌خواهم آن حضوری که شب‌ها صندلی گوشه‌ی اتاق را پر می‌کند، تمام شود. بخار شود. گورش را گم کند

من، زیر وزن بودن تو له می‌شوم می‌چسبم به زمین، من می‌خواهم بلند شوم. می‌خواهم خاک لباسم را بتکانم. راه بروم

زیر باران پرسه بزنم. موهایم خیس بشود.....نوک بینی‌ام قرمز بشود. می‌خواهم نوک انگشتانم یخ کنند. لیوان چای را بگیرم دستم که گرم شود. من می‌خواهم تنها بی‌خوابی بکشم. می‌خواهم تنها جان بکنم

جان کندن مثل برهنه شدن است. آدم برهنگی‌اش را همین‌جوری با کسی قسمت نمی‌کند. من می‌خواهم با خیال راحت لباس‌هایم را در بیاورم. من می‌خواهم تو از روی آن صندلی بلند شوی، بیایی جلوتر، پیشانی‌ام را ببوسی و..... ـ

.

.

.

.



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -