تبلیغات
روزهای بی تو - باران اشك ...

باران اشك ...

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 12:53 ب.ظ

نویسنده : شادی ع
باران اشک هایم تمامی ندارد امشب

قلبم در این قفس تنگ ،ماتم طپش گرفته است

و هق هق حنجره ام

راه نفس کشیدنم را بسته

فکر می کنم به تمامیت تنها مانده ام

و فکر زیستن برایم

یک شوخی ابلهانه است؛

با خودم صادق می شوم

دوستی ها رنگ می بازند

فکر می کنم چه ساده لوحم

و هق هق گریه ام بیشتر می شود

کم کم دارم تهوع دروغ های بی حیا را حس می کنم

اه، چه دردی دارد

معده ام

بعد از استفراغ آشغال هایی – که به اسم عشق-

به خوردم داده اند...

سرم می کوبد

امشب خفقان ندارد

مدام فریاد می زند

شاید طلب کار است

دلم می خواهد با کسی حرف بزنم

-چرا امشب همه تلفن ها خاموش است؟!... –

حالت تهوع دارم

از نام دوستی

و علاقه

و تنهایی؛

یکی گفت دوستم دارد

اه، بیشتر اوق می زنم

و باز هم اشک هایم

که تمامی ندارد

یاد دوستی می افتم

که فکر می کرد تمامی ندارد

فکر می کنم ، نه

تمام شد

او تمام شد

من تمام شدم

همه تمام می شوند

فقط انگار این حالت تهوع من تمامی ندارد ...؛

استفراغ می کنم هرچه به خوردم داده اند...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -