تبلیغات
روزهای بی تو - او دیگر باكره نیست ...

او دیگر باكره نیست ...

چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 02:59 ب.ظ

نویسنده : شادی ع

امشب باز هم می آید
باز هم قراری عاشقانه داریم
اما او دیگر باکره نیست
که خیس ِ خواهش در یک خلوت ِ خمار شب ِ
و شعر و شرم و شراب
خواسته و نا خواسته باکره گی ِ او را دزدیدم
من داشتم می نوشتم که آمد
آمد و نشست میان سطرهایم
" تا حال کسی برایت شعر هم گفته ؟"
می لرزید دستانم
پرپر می زد قلم
اما - چه بی باک -
باکره گی او را برداشتم
تا به تلافی ِ هزار هزار نبودنش
هزار و یک بار عشقبازی کنیم
تا هزار و یک نقاشی از او
تا هزار و یک شعر برای او ..
هر شب است که می آید

اما دیگر باکره نیست
چشمانت را می گویم

که من با شعری دزدیدم
باکره گی اش را
همان شب که به موهایم ور می رفتی
و امشب باز هم با چشمانت قراری عاشقانه دارم
قول داده تو را هم بیاورد
تا شاید میان ِ خواب چشمانت
باکره گی لبانت را هم بدزدم
سرزنش نکن یا تهدید
که اگر بیایی
که اگر بگذاری
به تو لو خواهم داد زیباترین حرفم را لابلای بوسه ها ....



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -